بازدید: 92 بازدید

آیا تا به حال از خود پرسیده‌اید که جوامع بشری چگونه کار می‌کنند؟ چرا ما تنها موجوداتی هستیم که می‌توانیم در مقیاس‌های میلیونی همکاری کنیم؟ پاسخ در ترکیبی عجیب از داستان‌سرایی، اطلاعات و تکنولوژی نهفته است. در ادامه، نگاهی عمیق به این موضوعات می‌اندازیم.

۱. چرا “حقایق” به تنهایی کافی نیستند؟ (مثال بمب اتم)

برای اینکه انسان‌ها در مقیاس بزرگ همکاری کنند، صرفاً دانستن حقایق علمی کافی نیست. شما به یک داستان مشترک نیاز دارید.

بیایید مثال ساختن یک بمب اتم را در نظر بگیریم. برای ساختن بمب، بله، شما باید به واقعیت فیزیکی احترام بگذارید؛ باید بدانید که E=mc2E=mc^2E=mc2. اگر این فرمول را نادیده بگیرید، بمبی منفجر نخواهد شد.

اما دانش فیزیک به تنهایی بمب نمی‌سازد. شما نیاز دارید میلیون‌ها نفر با هم همکاری کنند:

  • فیزیکدانان که معادلات را حل می‌کنند.
  • معدنچیان که در دوردست‌ها اورانیوم استخراج می‌کنند.
  • کشاورزان که باید سیب‌زمینی و گندم بکارند.

چرا کشاورزان مهم‌اند؟ چون اگر فیزیکدان مجبور باشد خودش سیب‌زمینی بکارد تا غذا بخورد، وقت نمی‌کند روی راکتور هسته‌ای کار کند. این شبکه همکاری عظیم توسط “داستان‌ها” (مثل پول، ملت، یا ایدئولوژی) ایجاد می‌شود، نه توسط فیزیک.

به همین دلیل است که در طول تاریخ، کسانی که “قصه‌گو” هستند به دانشمندان دستور می‌دهند:

  • در شوروی دهه ۱۹۵۰، فیزیکدانان هسته‌ای از متخصصان ایدئولوژی کمونیستی دستور می‌گرفتند.
  • در ایران امروز، دانشمندان از متخصصان الهیات دستور می‌گیرند.

حتی پول هم یک داستان است. یک اسکناس دلار هیچ ارزش ذاتی ندارد؛ ما فقط به داستانی باور داریم که می‌گوید “با این کاغذ می‌توان نان و موز خرید”.

۲. انقلابِ گِل و خط: تغییر مفهوم مالکیت

تکنولوژی اطلاعات چگونه تاریخ را تغییر داد؟ بیایید به بین‌النهرین باستان برگردیم.

پیش از اختراع خط، “مالکیت” یک توافق اجتماعی بود. زمین من مال من بود چون همسایگانم در روستا قبول داشتند که مال من است. این یعنی من نمی‌توانستم بدون توافق آن‌ها زمینم را بفروشم و پادشاهی در پایتخت دوردست نمی‌توانست بر من کنترل زیادی داشته باشد.

اما وقتی لوح‌های گلی و خط اختراع شدند، همه چیز عوض شد.

مالکیت تبدیل شد به “یک تکه گِل خشک شده با علائمی روی آن”. حالا من می‌توانستم آن تکه گِل را به غریبه‌ای بدهم و زمینم را بفروشم، حتی اگر همسایگانم راضی نباشند.

مهم‌تر از آن، پادشاه حالا می‌توانست هزاران کیلومتر دورتر، در آرشیو خود ببیند چه کسی مالک چه چیزی است و مالیات بگیرد. این آغاز بوروکراسی و امپراتوری‌های بزرگ بود.

۳. پایانِ استراحت: از وال‌استریت تا KGB و هوش مصنوعی

تا قرن بیست و یکم، تمام شبکه‌های اطلاعاتی ارگانیک (زیستی) بودند، یعنی بر اساس مغز انسان کار می‌کردند. انسان‌ها تابع چرخه‌های طبیعت هستند؛ ما خسته می‌شویم و می‌خوابیم.

  • مثال وال‌استریت: حتی بازار حریصی مثل بورس وال‌استریت، شب‌ها و آخر هفته‌ها تعطیل است. چرا؟ چون بانکداران و دلالان انسان هستند، باید بخوابند و با خانواده‌شان وقت بگذرانند.
  • مثال KGB (شوروی): حتی رژیم توتالیتر شوروی هم نمی‌توانست همه را ۲۴ ساعته کنترل کند. آن‌ها مأمور کافی نداشتند. حتی اگر گزارشی درباره شما می‌نوشتند، تحلیلگر کافی برای خواندن میلیون‌ها گزارش وجود نداشت و پرونده‌ها در بایگانی خاک می‌خوردند.

اما خطر هوش مصنوعی اینجاست: ما در حال ورود به عصر شبکه‌های اطلاعاتی غیرارگانیک هستیم. هوش مصنوعی هرگز نمی‌خوابد، خسته نمی‌شود و تعطیلات ندارد. این تکنولوژی می‌تواند تک‌تک شهروندان را در تمام لحظات رصد و تحلیل کند؛ چیزی که هیچ دیکتاتوری در تاریخ قادر به انجامش نبود.

۴. سیستم‌های خود-اصلاح‌گر: علم در برابر جزم‌اندیشی

چه چیزی یک سیستم را قدرتمند و پایدار می‌کند؟ توانایی اصلاح اشتباهات.

دموکراسی‌ها و علم، مکانیزم‌های خود-اصلاح‌گر دارند.

  • مثال علم: مجلات علمی چه چیزی چاپ می‌کنند؟ فقط اصلاحات! اگر نیوتن اشتباه کرده باشد، انیشتین آن را اصلاح می‌کند و منتشر می‌شود. علم یعنی فرآیندِ دائمیِ یافتن و رفع خطا.
  • مثال کودک: کودکی که راه رفتن می‌آموزد، زمین می‌خورد و خودش را اصلاح می‌کند تا یاد بگیرد.

اما سیستم‌های ایدئولوژیک و مذهبی اغلب فاقد این مکانیزم هستند.

  • مثال برده‌داری در کتاب مقدس: در ده فرمان آمده است: «به برده‌ی همسایه‌ات طمع نورز». این متن با اصلِ داشتنِ برده مشکلی ندارد، فقط می‌گوید به مالِ بقیه چشم نداشته باش! امروزه اخلاقیات ما تغییر کرده و برده‌داری را رد می‌کنیم، اما هیچ مکانیزمی در مذهب برای “ویرایش” متن ده فرمان و حذف برده‌داری از آن وجود ندارد. برعکس، قانون اساسی آمریکا (که ابتدا برده‌داری را داشت) توانست با اصلاحیه‌ها آن را ممنوع کند.

۵. ازدواج اسطوره و بوروکراسی (مثال سیستم فاضلاب)

هر ملتی بر پایه ازدواجی نامحتمل میان اسطوره و بوروکراسی بنا شده است.

اسطوره‌ها (مثل داستان‌های ملی و مذهبی) به ما انگیزه می‌دهند که خودمان را یک ملت بدانیم. اما برای اداره کشور، اسطوره کافی نیست؛ شما به سیستم فاضلاب نیاز دارید.

ملی‌گرایی یعنی عشق به هم‌وطنانی که هرگز آن‌ها را ندیده‌ایم. این عشق چگونه ابراز می‌شود؟ با پرداخت صادقانه مالیات.

چرا؟ تا دولت پول داشته باشد یک سیستم فاضلاب بسازد تا هم‌وطن من در آن سوی کشور، دچار بیماری وبا نشود. این یعنی ترکیبِ داستانِ ملی با بوروکراسیِ اداری.

۶. اطلاعات حقیقت نیست (مثال چهره عیسی مسیح)

در عصر هوش مصنوعی، بزرگترین اشتباه این است که فکر کنیم “اطلاعات همان حقیقت است”.

بیشتر اطلاعات موجود در جهان حقیقت ندارند. حقیقت کالایی بسیار کمیاب و گران‌بهاست که برای بدست آوردنش باید هزینه کرد.

مثال: رایج‌ترین پرتره و تصویر در تاریخ جهان چیست؟ چهره عیسی مسیح.

در ۲۰۰۰ سال گذشته میلیاردها تصویر از او کشیده شده است (حجم عظیمی از اطلاعات تصویری). اما آیا این‌ها چهره واقعی او هستند؟ تقریباً هیچ‌کدام. ما میلیاردها داده داریم، اما حقیقتِ چهره او را نداریم.

بنابراین، داشتن اطلاعات زیاد لزوماً به معنای رسیدن به حقیقت نیست.

ادامه مطلب